تبليغاتX
بچه باحالای دانشگاه گلستان گرگان

بچه باحالای دانشگاه گلستان گرگان

!!!!...نظر یادتون نره ها...هرکی یادش رفت الهی سوسک شه

این پست ثابت است

www.adar.blogfa.com   

(بی تو تنهای تنهام)

  

www.porfosooreadabi.blogfa.com

(پرفسور ادبی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 12:20  توسط هستي 

دعوا واسه نشستن تو تاکسی...

سلام دوست جوووووونیا

خوبید گودوها؟؟؟

بازم ما اومدیم

از دوریه ما حتما دچار افسردگی شده بودین!!درسته؟؟

این ترم اینقدر درسها سنگین شده بود که اجازه نمیداد بیایم پیش شما

ولی بازم اومدیم پربارم اومدیم

اتفاقات این یه ترمو به ترتیب واستون میزارم

برید حالشو ببرید

                      --------------------------------------------------------------------

داستان از این قرار بود که من و رها واسه خریدن کتابامون رفته بودیم کتاب فروشی!!

راه زیاد دور نبود ولی از اونجایی که دستمون پر کتاب بود تصمیم گرفتیم با تاکسی بریم

دوباره مکافات و دعوای من و رها هم واسه اینکه کی آخر از همه بشینه شروع شد

بعد از کلی انتظار بلآخره یه تاکسی گیرمون اومد

از شانس بد ما یه آقاهه چاقو عقب تاکسی نشسته بود

بعد از کلی کلنجار رفتن و دعوا کردن،رها من و جلوتر فرستاد تا سوار شم

منم کلی عصبانی شدملج کردم و فقط یه کوچولو واسش جا گذاشتم اندازه جای جوجو

به زور خودشو جا داد ولی در ماشین بسته نمیشد

کلی تلاش کرد ولی در بسته نمیشد و هی درو میکوبید به خودش

اینقدر به خودش ضربه وارد کرد که دیگه نگرانش شده بودم دلم به حالش سوخت و یه زره دیگه بهش جا دادم

اولش داشتم یواشکی میخندیدم

دیگه نمیتونستم جلو خندمو بگیرم،واقعا منفجر شدم

راننده و اون آقاهم مرده بودن از خندهقیافه رها واقعا دیدن داشت

اینم از خاطره سوار شدن تاکسی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 9:32  توسط هستي  | 

ما اومديم......

سلام دوست جوونیـــــــــــــــــــــــــــــا

خوبيد؟.......خوب خدارو شكر......

بلآخره بعد از يه غيبت طولاني اومديمدست پر هم اومديم

قبل از هر چيز بخاطره غيبتمون از همه عذرخواهي ميكنم

تو اين مدت درگير درس و دانشگاه بوديم،شديد....واقعا درسها سنگين شده.....

بگذريم.....

رها خانوم ما كه پريد....

با كمال تاسف بايد بگم نسيم خانومم پريد...

بله درست حدس زدين!!!

نسيم خانوم و آقا مجيد ما روز چهارشنبه ۱۰/۰۹/۱۳۸۹ پيمان زناشوييشونو بستن

                                           

 

بهشون تبريك ميگم و براشون آرزوي خوشبختي ميكنم

من ديگه تهناي تهنا شدم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:17  توسط هستي  | 

خبر...خبر...خبر...

سلام دوست جوووونیا

خوبید؟....خدارو شکر....

یه خبر داغ داغ دارم......

بگم؟؟؟؟

بگم؟؟؟

الآن میگم......

 ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ روز پنج شنبه ساعت ۶ بعد از ظهر....رها خانم ما  به جمع خانم مرغها پیوست....

رها خانم و آقا پیمان ، پيمان زناشوييشونو تو اون روز بستن

بهشون تبريك ميگيم و واسشون آرزوي خوشبختي ميكنيم

                               

         پيوندتون مبارك

         

                               

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 14:14  توسط هستي  | 

سوتی قشنگامون طی این ترم...

سلنگ!خوفيد؟؟؟....خوب خدارو شكر...

واستون يه سري سوتي خوشگله گذاشتم،البته گلچينه ها!!!

بدو ييد بريد بخوووونيد...............

ـ نسیم:صنف(صلف غذاخوری منظورش بوده طفلک!!)

ـ هستی:سهرداری(همون شهرداریه،خوب گاهي اوقات پيش مياد ديگه!!)

ـ رها:في...في..في...فيك كردي(كشت خودشو تا بگه فكر كردي)

ـ هستي:پيشه(بس كه اين پشه هه آذار داد منو)

ـ هستي:الكي چسبشو دماغ زده!!!(نميدونيد كه اپيدمي شده اصلا مثله اينكه مد شده بود عملي و غير عملي ۶ ماه چسب رو دماغشون بود)

ـ هستي:آدابيات(عشق به ادبيات كشته منو)

ـ نسيم:توما(هل نكنيد منظورش همون شما بود)

ـ رها:مكتسفات(مكتشفاتگفتم كه پيش مياد ديگه!!!!)

ـ رها: خافظ(بدون شرح.....)

ـ هستي:الللاغ

اميدوارم خوشمل بوده باشن من خودم به شخصه سر هر كدوم يك ساعت خنديدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 20:6  توسط هستي  | 

آخیش بلاخره تموم شد...

سلام گودو گودوهای خودم

خوبید؟....خوب خدارو شکر...

بلاخره بعد از ۲۰روز اسارت دوباره رنگ آزادی رو دیدیم

                             

البته تو این ۲۰ روز نسیم خانم ما همچین کم کارم نبوده،ميدونيد كه منظورم چيه؟؟؟

بــــــــــــــــــــله...درست حدس زدين....

تقريبا فكر كنم ۳يا ۴ روز پيش بود،قرار شد بعد از امتحان با نسيم و رها بريم خريد.

نسيم گفت من پولي كه همراهمه كمه ، بريم از عابر پول بگيريم

عابرش تجارت بود،ولي بانك نزديك به ما صادرات بود،هركاري كرديم،خودمونو به در و ديوارم كوبيديم اما خبري از پول نبود كه نبوديعني بانك پول نميداد...

رفتيم بانك ملي ،اونم نداد ...خلاصه همه بانكهارو رفتيم جز تجارت

از اونجايي كه نسيم خيلي عصباني شده بود ،با جديت تمام  گفت:

ـــ بريم همون صجارت اعصابم خورد شد!!!!

من و رها تركيديم از خنده،نسيم هم هي ميگفت كوفت به چي ميخنديد؟؟؟

نه من نه رها نميتونستيم جلوي خندمونو بگيريم

آخرشم نسيم به حالت قهر از ما خداحافظي كردو رفت

البته بعدش زنگ زديمو از دلش در آوورديم

اينم از خاطره ۲۰ روز غيبت ما...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 12:1  توسط هستي  | 

برنده بهترین سوتیه سال...

سلام گودو گودو های خودم

خواستم بگم به دلیل شروع امتحاناتمون تا ۱۶ تیر نمیتونیم آپ کنیم

ولی به همتون سر میزنیم

واسمون دعا کنید

همتونو دوست داریم....

بدرووووود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازم سلام دوست جووووونای خودم

خوبید؟؟؟؟.....خوب...خدارو شکر.....

امروز۸۹.۳.۲۳....طبق قرارمون باید الآن نام برنده بهترین سوتیو بگیم

فکر میکنید کی باشه؟...ها؟؟؟

برنده خوش شانس ما کسی نیست جـــــــــــــــــــــــــــــز......مجید بوبو

حالا سوتیشو طبق نوشته خودش میخونیم:

سلام خدمت شما دوستان عزیز
من معمولا کم سوتی میدم اماسوتی هام در حد بنز سوتین
شاید این خاطره که میخام تعریف کنم یکم بالای 18 سال باشه
اما هنوز بابت اون سوتیم شرمندم
چون حوصله تایپ کردن ندارم زیاد با جزئیات نمیگم
چند سال پیش خونمونو عوض کردیم و چند تا کوچه جابجا شدیم
فکر کنم تازه دیپلم گرفته بودم
تو محل جدید چند نفرو می شناختم یعنی از بچه های مدرسمون بودن
یه روز که بچه محلای جدیدمون همه تو کوچه جمع بودن من از بیرون اومدم
دیدم علی هم تو جمعشون وایساده
تو او سن و سال معمولا کسی وارد محل جدید که میشه خیلی کنجکاوه آمار دخترهای محل جدید رو بگیره
من: سلام داش علی چطوری؟ شما هم تو این محلین؟
علی: سلام مجید جان آره چه خوب شد که اومدین تو محل ما
من: ...
علی: ...
من: راستی علی شنیدم اینجا دختر خوب زیاد داره(با خنده)
علی : آره فلانی هست که خونشون فلان جاست فلانی هست فلانیم هست...
یهو از چند متر دور تر یه دختر خیلی با تریپ که همه تو کفش بودن و زیر چشمی نگاش میکردن داشت به ما نزدیک میشد
من: اوه اوه اوه علی این دافه کیه داره میاد؟
علی : کو؟؟؟ کیو میگی؟
من : بابا مگه کوری اینو میگم دیگه داره میاد سمت ما عجب تیکه ایه
علی : نکنه خواهر منو داری میگی
من : سرخ و سفید شدم . هااااا ؟ خواهرت نه دیونه منظورم اونیکی بود که از سر کوچه رفت
علی : اما کسی از سر کوچه رد نشد
من : خوب علی جون خوشحال شدم میبینمت
هنوز که هنوزه بعد از حدود 5 سال علی رو که میبینم خجالت میکشم
اینم یکی از سوتی های بین المللی من.
خوش و خرم باشید

طبق مشورتی که با بچه ها داشتیم ، قرار شد آقا مجید گل ما ، جایزشو خودش تعیین کنه.

ما منتظر جوابش هستیم.....

راستی دوست جووونا،امروز تفلدمه(هستی)......تفلدم مبارک...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 23:42  توسط هستي  | 

بهترین سوتی ها.....

شما تو عمرتون زیاد سوتی دادین؟؟؟؟؟

خاطراتتونم یادگاری مینویسین؟؟؟؟

همه خاطره نویس ها و سوتی داده ها

توجه داشته باشین...

بهترین خاطره یا سوتی که تو عمرتون دادین رو برامون بنویسید و جایزه بگیرین

جالب شد؟؟نه؟؟؟

جایزه...به به....آب دهنتون راه افتاد؟؟؟

پس بنویسید....

از تاریخ۸۹.۳.۷ تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا۸۹.۳.۲۳ عجله کنید

این تمدید شدنی نیستاااااا مثل بعضیا!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 11:20  توسط هستي  | 

تولدت مبارك....

و حالا یه مطلب جدید!!!

امروز تولد داریم!!؟؟؟

اصرار نکنید که اصلا نمیخوام بگم تولد رهاست!!!

رهای عزیزم تولدت مبارک دوست جـــــــــــــــــونــــــــــــي

متاستفانه نشد كه واسش كيك بگيريم

اما يه عروسك خوشمل گنده واسش گرفتيم....

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:47  توسط هستي  | 

بازم تولد...........

سلام...

آره...درست متوجه شدین!!!غمگينم!!!

آخه من(هستی) چه گناهی کردم که با این ۲نفر دوست شدم...

هییییم......!!!!

بازم تولد...

۲۳اردیبهشت یعنی ۵شنبه هفته دیگه تولد رهاست!!!

چی بگیریم براش؟؟؟

هميشه بايد يه طرف قضيه من باشم!!!!آخه چــــــــــــرا؟؟؟

آخه چرا اينا تو يه ماه به فاصله ۱۰روز به دنيا اومدن؟؟!!!

واسه اون ساعت گرفتيم!!!واسه اين چي بگيريم؟؟!!

راستي نسيم امشب ساعت ۲۲:۳۰به سمت تهران حركت ميكنه...

واسه نمايشگاه كتاب....

دلمون واست تنگ ميشه نسيم جوووووووووني

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                 توجه                    توجه

۲باره سلام....

بدون مقدمه ميرم سراصل مطلب.......

بزرگترين هدف واسه راه اندازيه اين وبلاگ،اين بود كه ما ۳تادوست ميخواستيم يه جوري خاطراتمونو حفظ كنيم و بگيم كه چقدر همديگرو دوست داريم....

بعدشم بد نديديم اگه بقيه هم به وبلاگ ما بيان و با حضور و نظراتشون تو وبلاگ ما....يا بهتر بگم،وبلاگ خودشون مارو خوشحال كنن

حالا من از اونايي كه خاطرات ما به نظرشون بي نمكه و به درد خودمون ميخوره معذرت ميخوام...

ميتونن ديگه به وبلاگ ما نيان....(البته اين فقط يه پيشنهاده)

من ،رها و نسيم از همه اونايي كه خاطرات مارو ميخونن و تحملش ميكنن نهايت تشكر رو داريم

با سپاس فراوان

                             مدير وبلاگ:هستي

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:7  توسط هستي  | 

کیک تولد....

           

۲۰سال پيش يه همچين روزي يه دختر كوچمولوي خوشمل به دنيا اومد كه مامان و باباش اسم اين دخمل خوشملو گذاشتن نسيم...

نسيم عزيزم كدامين شاخه گل زيبا را به خاطر روزت تقديمت كنم كه تو، خود سرشار از عطر تمام گلهايي... نسيم جان تولدت مبارك

 اینم کیک تولد نسیم....  

                  

من و رها خودمون ۲تایی با هم درستش کردیم

چیه؟بهمون نمیاد؟؟؟؟

ولي جاتون خالي خيلي خوشمزه شده بود...

راستي،واسه نسيم يه ساعت خوشمل گرفتيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:47  توسط هستي  | 

کیک تولد....

سلام به همهء دوستای گلم

به مناسبت تولد نسیم

میخوام یه چند تا عکس خوشمل از کیک های خوشمزه براتون بزارم

البته عکس کیک خودشو فردا واستون میزارم...

                       

امیدوارم خوشتون بیاد

من که خودم موقع گذاشتنشون تو وبلاگ کلی دهنم آب اوفتاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:29  توسط هستي 

تفلده.....

سلام دوستای گلم

اومدیم نظرسنجی.....!!!!!

دوشنبه تولد نسیمه!!!

نمیدونیم چی واسش بخریم

آخه همه چی هم دوست داره

از نظر شما چی واسش بگیریم؟؟؟؟؟

اگه نظری دارین لطفا بگید....

با تشکر:هستی و رها

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:32  توسط هستي  | 

بیسکویيت....

سلام

من رها هستم...

امروز میخوام یه خاطره قشنگ واستون تعریف کنم

دیدم هستی زیادی داره نسیمو اذیت میکنه،گفتم منم يكم سربه سرش بزارم بد نيست يكم ميخنديم....

ماجرا از اين قرار بود كه ما:

تو سالن دانشگاه نشسته بوديم منتظر يكي از بچه ها كه بياد تا بريم!

دلم داشت ضعف ميرفت،رفتم و يه بيسكوييت خريدم.

به هستي تعارف كردم كه گفت:جا ندارم چيزي بخورم!!!

به نسيم تعارف كردم كه گفت:ممنون نميخورم گشنم نيست!!

از اونجايي كه نسيم خيلي تعارفيه،يه ۴،۳بار ديگه تعارف كردم كه آخر برداشت جالب اينكه عوض يكي چهارتا برداشت 

من كه كاملا كپ كرده بودمو نتونستم چيزي بگم!!!

اما هستي كه قيافش عين علامت تعجب شده بود گفت:

ـخوبه گسنش نبود...يعني خوبه كه گسنس نبود..اه ه ه

يعني اينكه خوبه گشنس نبود...اوووووووووف

شايد باورتون نشه،ولي آخرشم نتونست بگه!!!!كه من بهش گفتم:

ـآره هستي جان خودتو زياد اذيت نكن!!!خوبه گشنش نبود!عزيزم تو حرف نزني كسي شاكي نميشه به خدا!!!

ـ هستي:!!!

                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:2  توسط ღ•*•ღرهاღ•*•ღ  | 

دیروز با مامانم رفته بودیم بازار خرید........!!!!

                              

سلام.

من باز اومدم!!!!با یه خاطرهء خوشمل دیگه.............

البته باید از نسیم عزیز سپاس گذار باشیم که این همه واسمون خاطره آفرینی میکنه(جا داره یه خسته نباشید بهش بگیم!!!خداییش خدای سوتیه!!حالا فکر کنید ببینید ما چی میکشیم از دستش!!!)

تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم من اون روز با مانتوی جدیدم اومده بودم دانشگاه!!!

ـ نسیم:چه مانتوی خوشگلی کی خریدی؟

ـ هستی: دیروز که با مامانم رفتیم بازار خرید،منم اين مانتو رو گرفتم.

ـ نسيم:كي؟

ـ هستي:ديروز!

ـ نسيم:تو؟

ـ هستي:آره من!!

ـ نسيم:با كي؟

ـ هستي:با مامانم!!!

ـ نسيم:كجا رفتيد؟؟؟

ـ هستي:بازار ديگه!!!

ـ نسيم:واسه چي؟؟

ـ هستي:واسه خريد ديگه!!!!چته تو امروز؟؟؟؟

.....

(2 دقيقه بعد......!!!!)

ـ نسيم:راستي هستي،چي گفتي تو؟گفتي ديروز كجا رفتي؟؟؟؟

ـ هستي:اه ه ه ه .........برو بابا تو هم كه خلي!!!!!

حالا شما بگيد!!!!آخه من بايد چي بهش بگم!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 21:22  توسط هستي  | 

چشم برزخي...

يه روز خيلي خوشگل زمستوني،سر كلاس قرائت عربي نشسته بوديم كه هر ۱۵ دقيقه گوشيه استاد زنگ ميخوردو ايشون ميرفتن بيرون از كلاس و بلند بلند شروع به صحبت ميكردن!!

از اونجايي كه گوشي استاد روي سايلنت بودو نسيم خانم خوشگل ماهم  كه طفلك متوجه زنگ خوردنش نميشد....

با اون قيافه متعجب و چشمهاي از حدقه در اومده رو به ما كردو پرسيد:...

-استاد چشم برزخي داره؟؟؟

من و رها با تعجب به هم نگاه كرديم و با قيافه تعجب زده تر از نسيم ازش پرسيديم:...

ـچرا؟؟؟؟

نسيم هم با خونسرديه تمام گفت:....

ـآخه كسي در كلاس و نميزنه و استاد متوجه ميشه يكي پشت دره و ميره باهاش حرف ميزنه!!!

منو رها مرده بوديم از خنده...

شما بگيد....به اين دختر واقعا چي ميشه گفت؟؟

تنها جمله اي كه تونستم بهش بگم...:ـآخه كي تو رو دانشگاه راه داده!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:45  توسط هستي  | 

به نام او كه گر حكم كند همه محكوميم...

       توجه                       توجه

      سلام دوستاي گلم.خوبيد؟؟خوب...خدارو شكر...!

     من به همراه ۲تا ديگه از دوستاي گلم تصميم گرفتيم

      خاطرات دوران دانشجوييمونو بنويسيم!

       اين وبلاگ جهت شاد كردن شما دوستاي گلم طراحی  شده!

      حتما هفته اي يه بارو سر بزنيد،وگرنه ضرر ميكنيد!!!!!

       از ما گفتن بود!!!!

                                  بدرود!

      حتما نظرتونو راجع به اين مسئله بگيد!!!!

      لطفا بگید با چه اسمی بلینکمتون!!!ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 14:46  توسط هستي  |